بچه های شبانه کامپیوتر88باهنر

بچه های شبانه کامپیوتر88باهنر
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم تیر 1389 توسط میلاد

بالاخره با هزار بدبختی و به قول دکتر احمدی نژاد شب نخوابی دانشگاه قبول شدم. 15بهمن شد ترم 1 دانشگاه رسما شروع شد. ابتدا از اشنایی با بچه ها شروع می کنم:

با اولی هم کلاسی که آشنا و رفیق شدم فرامرز نوری بود فرامرز بچه ی بسیار باحال و بامرامیه همه میگن که جیرفتیا اینجورین اونجورین که من همین جا اینو تکذیب می کنم لااقل اگه باشن فرامرز این جوری نیست یعنی اصلا اهل این  حرفا نیست و خیلی هم درسخونه و هوش بالایی هم داره اینجوری بگم هیچ کدوم از بچه ها مثل فرامرز مرد وبامرام نیستند، رفاقت رو تا آخر باهاش ادامه میدم.

هفته ی اول حالا یادم نمیاد چه کلاسی بود با فرامرز همرا وارد فنی شدیم منو فرامرز هنوز هیچکدوم از بچه ها رو نمی شناختیم صبح بود با اولین کسی که آشنا شدیم محمد رضا جمشیدی بود بچه باحالی بود ازش خوشم اومد بد با احمد حسین آبادی به قول ابی تلفظ(ابراهیمی استاد زبان) احمدحسین     آبادی آشنا شدیم یه جوری بود ازش خوشم نیومد الان که باهاش رفیقم ولی اون روز .........

همون جا بود که مهدی معصومی رو دیدیم ومحمد رضا به ما معرفیش کرد اول جوری خودشو نشون داد که بچه ی خیلی درسخون، شاگرد اول، سوسول وباکلاسیه. باحال و یادم رفت بنویسم!!!!

برداشت ما هم همین جوری بود اما در ادامه این برداشت تغییر کرد!!!!

استاد نیومد و همه از کلاس اومدیم بیرون بچه ها دور هم جم شدن که درباره تشکیل کلاس ها بحث کنن!

فرامرز برا اینکه با دخترا لج کنه گفت من عصر کلاس میام

دست ما رو هم به زور بالا گرفت(ما که عصر نرفتیم نیت ارسال موج منفی بود).

به همین ترتیب با بقیه بچه ها آشنا شدم.......

در ضمن خانم باقری اولین هم کلاسی از خانم ها بودند که شناختمشوم.

 

کلاس ریاضی

اولین کلاسی که تشکیل شد کلاس ریاضی بود. استاد وطن دوست!

من سر کلاس ریاضی خیلی فعال بودم چیکار کنیم دیگه عشق ریاضییم (ادعا). همون جلسه اول نتونستم خودمو کنترل کنم و شروع به سوال پرسیدن از استاد کردم استاد گفت بیا پهلو تخته خودت بنویس ، از جا بلند شدم و رفتم جلو نگام که به 40-50 نفر جمعیت آمفی تئاتر ماهانی افتاد یه لحظه می خواستم بیفتم رو زمین واقعا لحظه سختی بود.

یه روز یه سوال استاد داده بود که بچه ها تو خونه حل کنن و جلسه بد بیارن؛ تنها کسی که حل کرده بود من بودم! استاد گفت بیا پهلو تخته دوباره اون لحظه بد شروع شد! رفتم جلو بچه ها همه ارور داده بودند از اون به بعد همه فکر کردند ما خرخونیم تا تو وبلاگ هم زدند

به خدا من خرخون نیستم فقط یه کم ریاضیم خوبه تو امتحانات تمام درسای عمومی رو گند زدم معدلم افتضاحه!!!

تنها کلاسی که زیاد ضایع شدم کلاس ریاضی بود با این حال تنها کلاسی بود که برام  لذت بخش بود. از کلاس ریاضی خاطرات زیادی دارم:

یه روز عصر میومدم ماهانی بچه ها جلو در وایساده بودند  تا که نگاشون به من افتاد شروع به خندیدن کردن محمدرضا گفت برو ببین چه خبره همه دارن فیلمت می کنن ما رفتیم تو کلاس دیدیم ببببله فیلم شدیم رفت!! پرس و کردم دیدم که بله یکی از بچه ها تو وبلاگ به ما گفته هوپیتال!!!(خدا خیرش نده آبرو ما رو برد!!!)

 

 

بعد از عید بود من رفتم پهلو تخته سوال حل کنم اون لحظه منو جو گرفته بود راسته که میگن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره! سوالو حل کردم اومدم از پله ها بیام پایین پام لیظ خورد نقش بر زمین شدم بچه هم که به قول کرمونی ها (بنده کل و ماتل اشاره)زدند زیر خنده ماهم تا جا داشت ضایع شدیم. حالا از اون بدتر استاد گفت آقای پورصادقی یه شماره از 1تا70 بگو به خدا ناخداگاه گفتم 10 استاد گفت خودتی بلند شو بیا اصلا من نمیدونستم که خودم شماره دهم دوباره به ما خندیدن ولی این دفه دیگه زمین نخوردم!!!

خاطره دیگه از ریاضی این که من یه دفه خواستم از کلاس برم بیرون مهدی گفت کجا می ری گفتم گلاب به روت دست به آب همون موقع استاد حضور غیاب میکنه میگه پورصادقی رفت؟ آقا مهدی نامرد هم میگه استاد نه رفت دستشویی خودتون می دونید که بعد چی شد.اون روز با مهدی دعوامون شد!!!

 

یه دفه اول کلاس  ما خوستیم مزه بپرونیم گفتیم استاد کوییز داریم یکی از خانم ها گفت بعضی ها چرا فکر میکنند این قدر بامزه اند با یه لحن طعنه آمیز!!!خلاصه بد جور ما رو کوبوند تو دیوار؛ من یه خورده روم کمه؛ نمی تونم زود جواب کسی رو بدم اگه مهدی بود جوری جوابشو می داد که نفهمه از کجا خورده!!!

  

البته فکر نکنید که فقط من اینجوری بودم این طبیعیه برا همه این اتفاقات پیش میاد! مثلا اینکه به مهدی تو وبلاگ گفته بودن اسپایدرمن.............بقیه دیگه بماند.....

 

-وطن دوست استاد باحالی بود یه روز میومد سر کلاس اعصاب داغون ؛ حرف می زدی می کوبوندت تو دیوار یه  روز هم میومد سر کلاس : بچه ها lnx ها...ها...ها lnx

انتگرال ایکس ها...ها..ها   انتگرال ایکس...

سینوس هایپر بولیک.. ها ها ها .....سینوس هایپربولیک

 

خاطرات کلاس ریاضی زیاده من همینا یادم بود!!!

 

اردو

در طول این ترم ما یه اردو رفتیم که آقای احمد اقا دستش درد نکنه ترتیبشو داد و بنده 70000ریال وام از جیب پدر گرامیم  دریافت کردم وبه این زیارت مشرف شدم.

اونجا بود که فهمیدم همکلاسی هام بچه های باحالی اند

از خاطرات اردو براتون بگم که تو ماشین یه بنده خدایی که اهل شمال بود مخشو زدیم نشون داد که کارش واقعا درسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وسطای اسفند بود و هوا کمی سرد. جاتون خالی اردو رفتیم سه کنج یه جای سرد و مرتفع خدا خیری به احمدحسین      آبادی بده که شروع به انداختن بچه ها تو آب کرد بچه ها (سوءتفاهم نشه آقایون) یکی پس از دیگری ...................

مهدی فرار کرد رفت بالای کوه که ادعا کنه هیشکی حریفش نیست ناگهان حیدر مانند یک پلنگ ، توی یه چشم بهم زدن... ........مهدی هم افتاد تو آب. ما دیدیم چیکار کنیم رفتیم بالای کوه این محمدرضای نامرد از پشت سر ما اومد. ما هم.......

فقط فرامرز جان سالم بدر برد!!!!

حالا بدبخت احمد، صافی، حاجی و ..... خیس شدن ؛خشک شدن و دوباره.......

عصرم وسطی بازی کردیم،

همون طور که میدونید خاطرات زیاده....

 

 

کنفرانس

در طول تحصیلم یه کنفرانس دادم اونم کنفرانس ادبیات اگه میدونستم این جوری میشه قلط میکردم اصلا فکر کنفرانسو تو سرم میاوردم . حالا اگر اونجوری که خودم بیش بینی کرده بودم اجرا شده بود خیلی جالب بود متاسفانه بی ظرفیتیه بعضی ها نذاشت!!!!!!

کلاس ادبیات شد و من کنفرانس داشتم استاد گفت آقای پورصادقی بیا کنفرانس بده رفتم پهلو تخته همون اول که نگام به بچه ها افتاد این قدر اضطراب منو گرفت نمی فهمیدم دارم چی میگم  هر چی سر زبونم می یومد می گفتم بعضی جاها خیلی ضایع بازی در آوردم  ناراحت نشید بچه ها هم کم ظرفیت بودن تا میتونستند میخندیدن٬ اضطراب می فرستادند چقدر اون روز  روز بدی بود ، چند تا از خانما که ردیف جلو نشسته بودند از همون اول این قدر موج منفی ساطح می کردند که من نمی تونستم سرم و بالا بیارم!!!!!!

تموم شد خدایا هزار مرتبه شکرت. خیلی بد کنفرانس دادم!

واقعا زحمت کشیده بودم خداییش بچه ها نامردی کردند!!!

دیگه از اون روز دور کنفرانس ورو خط کشیدم.

مهدی کنفرانس داد اما کنفرانس مهدی خیلی جالب بود...

(عشق شوری در نهاد ما نهاد.......................)

 

 

 

 

جنگل قائم

قبل از میان ترم با دو تا از بچه ها رفتم جنگل قائم صفاسیتی

عصر بود با بچه ها کشتی گرفتم اول من و محمد رضا خوب معلومه دیگه خودتون پیش بینی کنید نتیجه کشتی چی  شد!!!!بد مهدی با محمد رضا--- اونم معلومه مهدی مغلوب محمدرضا پیروز...

گفتیم آقا نمیشه این خیلی روش زیاد شده با مهدی دوتایی افتادیم به جونش خلاصه تا می خورد کتکش زدیم از تمام صحنه ها فیلم و عکس گرفتم مدارک موجوده اگه تکذیب کرد میزنم تو وبلاگ!!!!!!

 

 

من با تمام همکلاسی هام دوستم همه رو هم دوست دارم با همه هم ارتباط دارم اما با چندتایی شون  یه خورده نزدیکترم؛ همون طور که گفتم فرامرز اولین و با معرفترین دوست دانشگاهیمه از ته دل دوسش دارم. رفیق شیش بعدیم حاج مهدی معصومیه همین جوری اتفاقی و به مرور زمان با مهدی رفیق شدم. مهدی بچه اهل دلیه یه خورده ادعا میکنه تیریپ سوسیالیسم برمیداره اما هیچی تو دلش نیست من و مهدی با هم نون و نمک خوردیم از رفیقای پایه ایم من برای مهدی مهدی برای من!!!!!!!!!!

اولین بار که اومد خونمون با داداشم بیشتر از من رفیق شد!

اون داداش کوچیکم روزی ده بار میگه میلاد مهدی کی میاد خونمون حالا روزی ده بار که نه هفته ای ده بار میگه . خوب دیگه آدم باحال باشه این جوریه........

نفر سوم آقای محمد رضا جمشیدیه البته با محمدرضا از همه کمتر رفیقم چون یه آدمیه که رو اعصاب آدم را میرم(محمدرضاجان شوخی کردم ناراحت نشی)

محمدرضا هم اهل دله یعنی یه جورایی..............

یه کم بی معرفته فقط یه کم ها....

یه خورده هم جنجال برانگیزه

 ولی یه خوبی داره که واقعا قابل تحسینه اینه که دستش تو جیب باباش نیست یعنی از لحاظ مالی به باباش وابسته نیست..... با غیرته..........

داستان ادامه دارد. انشاالله در قسمت های بعد سعی می کنم مطالب جالب تری رو بنویسم...................

 

 

 

 

 

حالا که موقعیت فراهم شد می خوام یه چیزی رو که واقعا بخاطرش ناراحتم رو بگم...

چند روز پیش وارد وبلاگ computer88 شدم خدا شاهده

اعصابم بهم ریخت. تو پستی که علی داده بود  نظرهای توهین آمیزی رو داده بودند. چرا بهم توهین کنیم همه آدما برا خودشون شخصیت دارن، مخصوصا بچه های کلاس ما چه پسرا و چه دخترا آدم های با فرهنگ و فهمیده ایند

من مطمئنم اون چیزایی که تو نظرها نوشته بود هیچ کدوم از بچه های کلاس ما اصلا اهل این حرفا نیستند. من که خداشاهد تمام همکلاسیهام و عین خواهر و برادرای خودم میدونم.

من یه خورده خودمو از اتفاقاتی که تو کلاس میفته دور میگیرم فکر نکیند که آدم خشکیم یا به قول یارو گفتنی خولم نه؛ از تمام قضایا هم خبر دارم اما دوست ندارم تو این مسائل درگیر شم ؛ الانم وظیفه ی خودم دونستم که بعضی مطالب ناگفته رو بگم قصد نصیحت ندارم یعنی کوچیکتر از این حرفام. آدمی جایزالخطاست همه اشتباهاتی رو میکنند باید از کنار این مسائل رد شد ، به قول مهدی مشکل بچه های کلاس ما اینه که می خوان زیاد باهم نزدیک باشن؛ گاه باید کم باشی تا کمبودت احساس بشه نه اینکه نباشی تا نبودت عادت بشه

ازتون خواهش میکنم  در ترم جدید سعی کنید اتفاقات گذشته رو فراموش کنید احسان جان ،     محمدرضا و.........................درکتون می کنم اینو بدونید که زمان یه چشم بهم زدنه، این چهار سال هم می گذره همون طوری که ۱۹-۲۰ سال از عمرمون گذشت معلوم نیست چهارسال دیگه هر کدوم از ما کدوم گوشه دنیا باشیم ، خوبه که وقتی خاطرات دوران دانشجویی رو یادآور میشیم احساس خوبی بهمون دست بده و غبطه ی اون روزا رو بخوریم.  به قول بابام آدمی ، دمی.  آدم از یک لحظه بعد خبر نداره.                         

زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی، نقشه از قبل مشخص شده است، تو در این بین فقط می بافی ،نقشه را خوب ببین خوب بباف ، نکند آخر کار قالیه بافته ات را نخرند....

میدونم فن بیان خوبی ندارم .ببخشید.

دوست دار شما میلاد پورصادقی 

 

 


.: :.